می خواستم شعری...
امشب چهارم آذر است وماه کامل کامل کامل بالای سر ما
1-اصلا خیال به روز شدن نداشتم .اونم اینطوری اما چی کار میشه کرد این روزا ضربتی عمل می کنم ...
2-به مناسبت اکران اتوبوس شب کیومرث پور احمد بخوانید مرا...
3-هیچ ادعایی ندارم در مورد این کار. مال مرداد 86 و تا حالا جایی و برای کسی نخوندم( نه راستش دروغ چرا واسه مامانم خوندم ...) نمیدونم میشه بهش گفت شعریا..فرقی هم برام نمیکنه . این فقط یه نوشته است یه جور نگاه یه دغدغه ...من راز فصلها را میدانم وحرف لحظه ها را می فهمم ..نجات دهنده کجا خفته است؟؟؟

پرده اول:
قبل از آنكه بميرم
گلوله اي شليك خواهد شد
گلوله اي كه درست به هدف خواهد نشست...
و صداي بنگ بنگش از تمام ديوارها عبور خواهد كرد
پرده دوم :
مي خواهم از برادرم دفاع كنم
شايد لكه روي پيراهنش سهوي باشد
شايد اتفاقي اثر انگشتش را جا گذاشته
شايد اشتباهي انگشتش روي ماشه نشسته
شايد ...
پرده سوم:
مي خواهم از هم رزمم دفاع كنم
او هر گز شبها نمي خوابد
وتاريكي را در مشتهايش می فشارد تا كوچك شود...
پرده چهارم :
آقاي قاضي من 18 ساله هستم
دستانم از رنگ سرخ بيزار است
و مادرم سرباز كوچولو صدايم مي كند
آقاي قاضي من از جنگ بيزارم
از خون
و صداي بنگ بنگي كه هر روز از گوشهايم عبور مي كند...
پرده پنجم :
پيش از آنكه از پله ها بالا بيايي
دستت را به من بده
دستهاي من صداي نبض تو را دوست دارند...
پرده ششم :
مي خواهم از فرزندم دفاع كنم
من به او مي گويم سرباز كوچولو
و هر شب خواب مي بينم تمام كبوتران دنيا از دهانش آب مي نوشند
هميشه وقتي گلوله اي شليك مي شود
مي گويد : اين آخرين گلوله دنياست
و من با صداي بلند در دل آمين مي گويم...
پرده آخر(7):
قبل از آنكه بميرم
انگشتي روي ماشه خواهد رفت
گلوله اي شليك خواهد شد
و صداي بنگ بنگ اش از تمام افق هاي نا پيدا عبور خواهد كرد
باور كنيد اين آخرين گلوله دنياست
|
+| نوشته شده توسط مریم فیروزی در دوشنبه 5 آذر1386 و ساعت 0:25 |